|
!....آخرین آپم..شاید برای چند وقت....! سلام آجی ها و داداشای گلم... خوبین....؟ خیلی دلم گرفته خیلییییییییییییییییییییییی به اندازه ی تیم ملی از دنیا خسته ام.... خیلی سخته که تو دلت یه دنیا حرف نگفته داشته باشی اما جرات نکنی به کسی بگی!! صد بار حرفای دلمو نوشتم خیلی چیزا که اگه میگفتم شاید سبک میشم اما هر دفعه از گذاشتنش پشیمون شدم! من آدم سختی هستم!! خیلی برام سخته با کسی درد و دل کنم نمیدونم چرا..؟! دوستامم همیشه میگن ناهید خیلی مرموزی ما یه دنیا برات حرف میزنیم اما تو مشکلاتو میریزی تو خودت و با کسی چیزی نمیگی..!! خیلی بده آدم اینطوری باشه اما کاریش نمیشه کرد..!! خسته ام... از زندگی.... خسته ام از اتفاقای این چند وقت برام افتاد... خسته ام آدمایی که دورو برم هستندو حرفام و نمیفهمند! خسته ام از وضع مملکت... خسته ام از نوشتن و ترسیدن... خسته ام از دنیا که هیچوقت باب میلم نبود!!! خسته ام از سرنوشت خسته ام از خدا که اون بالا ساکت نشسته.....!!
خیلی به این وب و دوستای مهربونم دل بستم شاید بشه گفت دوستایی که اینجا پیدا کردم دوستای واقعیم هستند و فقط بچه های نت هستند که بدون شناخت و چشم داستی تنهام نذاشتن..!!! از دوستای عزیزم که هیچوقت تنهام نمیذاشتن تشکر میکنم . آجی پرنیان کوچولوی خودم مرسی که با بغل بوسات تنهام نذاشتی قول میدم تند تند بیام بهت سر بزنم.. آجی ترگل خوبم ممنونم که همیشه با سر زدنات خوشحالم کردی... این یکی آجی پرنیانم واقعا مرسی که همیشه با فهمیدن حرفای دلم و همدردی آرومم کردی گلم... آجی نگارم (خودش میدونه کیه) که با اینکه تازه آشنا شدیم خیلی دوستت دارم و ممنونم که تنهام نذاشتی. آجی مهسای مهربونم تو تازه برگشتی من دارم میرم! مرسی که تنهام نذاشتی... آجی پریا خیلی دوست داشتنی هستی مرسی که پیشم میای... آجی ریتا .. آجی ملیحه.... آجی مهسا.... آجی مریم .....آجی ساناز.... آجی نیلوفر ... آجی لیانا و آجی نژلا و عسل هایی که اسمشون نیست...... همه ی آجی ها داداشای عزیزم که تو این مدت تنهام نذاشتین همه تون رو خیلییییییی دوست داااااااااااااااارم.... مجبورم که برم شرایط اینطوری ایجاب میکنه... نمیدونم کی برمیگردم شاید...!!! 1 هفته ..... 1 ماه...... 2 ماه........... شایدم هیچوقت...!!! نت میام وقتی هم بیام بهتون سر میزنم جواب کامنتم میدم فقط آپ نمیکم! آیدیم هست هرکی دوست داره باهام در ارتباط باشه آف بذاره حتما میخونم و جواب میدم... خیلییییییی دوستون دارم واقعا از ته دل... امیدوارم همیشه تو زندگی و تحصیلتون موفق باشین.. فراموشم نکنین.... (دستور.. خوش باشین... یا حق..
+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388 13:33 توسط ناهید |
...کنارم باش... بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس دگر خسته از این آشفته بازارم... نگاه خسته و درمانده ام اینجا به دنبال تو می گردد بیا با من بمان ای خوب
که دور از این فضای خالی از زیبایی و پاکی برای هم بمانیم ما که در چشمان پاک و صادقت زیبایی روزهای بارانی پنهان است کنارم باش که در دنیای ظلمانی کنار هم بودن است که می ماند....
...کنارم باش خوب من...
قلب من..... در دستان تو جانم در نگاه تو و طلوعم از قامت مهربانی توست زیر سقف اسمان نگاهت می مانم...... عشق را زمزمه می کنم و شانه هایت گهواره ی خواب چشمانت: نمی هراسند از غم می مانند با من حضورت : ذوق را می رباید قلب تو معبد ارزوهای من و قلب من اسیر جادوی مهربانی تو آری این بود تمام قاب احساس دلم که به تو تقدیم شد...
+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388 13:38 توسط ناهید |
.... تو قدغن !!! من قدغن .... آبی دریا قدغن !!! شوق تماشا قدغن عشق دو ماهی قدغن !!! با هم و تنها قدغن پچ پچ و نجوا قدغن !!! رقص سایهها قدغن در این غربت خانگی !!! بگو هرچی باید بگی غزل بگو به سادگی !!! بگو زنده باد زندگی
گرمی دستها قدغن !!! عطر نفس ها قدغن بوی هوای زندگی !!! برای زن ها قدغن
برای عمر تازه !!! اجازه بی اجازه
از تو نوشتن قدغن !!! گلایه كردن قدغن عطر خوش زن قدغن !! توقدغن . من قدغن برای روز تازه !!! اجازه بی اجازه برای روز تازه !!! اجازه بی اجازه...
!!...چیزهایی نیست...!!
چیزهایی نیست و حواسم همیشه پرت آن است صدای بوق ماشین ها طاقتم را کم میکند حالت بدی به سراغم می آید کوچه ای را که اشتباه می روم گاهی که همه چیز اشتباه است
چیزهایی نیست که ساعت خوابم تنظیم نمی شود صفحه ای را که باز می کنم و نمی نویسم و کاغذ و قلم را که کلاً عوض کرده ام با حافظه ی رایانه و دگمه های کیبورد و آن ها را هم کمتر به کار می گیرم
چیزهایی نیست که بیمار می شوم دل پیچه می گیرم درون سرم می شود بازار مسگرها سرم سیاهی می رود و چشم هایم هیچ چیز نمی بیند قرص می خورم و می خوابم
چیزهایی نیست که دلتنگ می شوم سینه ام تلاش می کند که باز شود اشک هایم هر از گاه می آید و می رود بغض می کنم گاهی و خیره می شوم به نبودنش و برای خودم می زنم زیر آواز با صدایی آهسته و کلامی گسسته
چیزهایی نیست که موسیقی تلخ می شود ترانه تلخ می شود شعر تلخ می شود و دهانم را گس می کند و ریتم آواها و نواها کند می شود
چیزهایی نیست که حوصله ام را سر می برد حوصله ای را که ندارم زود عصبانی می شوم از کوره در می روم جواب سوال ها را نمی دهم و کمتر شوخی می کنم
چیزهایی نیست می دانم چیزهایی نیست مثل یک آهنگ قشنگ که نواخته نشده مثل شعر زیبایی که سروده نشده مثل خندیدن بی آلایش مثل زمان های دقیق مثل خوشبو شدن هوا مثل یک گل همیشگی مثل هوای معتدل بهاری و نم نم باران یا برف
چیزهایی نیست می دانم چیزهایی هست که نیست مثل تو که هستی اما نیستی....
+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 13:34 توسط ناهید |
.. قلب .. پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد... چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه. (عاشقتم تا بينهايت) دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم..
..وقتی که عاشقم شدی..
...سرنوشت... به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت.
+ نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388 10:57 توسط ناهید |
روزها می گذرند.... تاریک اما...... لحظه ها تکراری.... خسته از تکرارم.... تکرار لحظه ها..... تکرار خستگی.... این دلم در تاب است..... بی صدا می کوبد..... کاش تنها بودم.... تنهایی ..... تنهایی..... بهتر از بودن صدها دوست است... که تو را می بینند اما.... غم چشمان تو را نمی خوانند.... دستان تو را می گیرند اما.... سردی دستان تو را حس نمی کنند... سوختنت را می بینند اما... برای نجاتت کاری نمی کنند.... می خواهم تنها باشم.... می شود تنها بود... می شود تنها ماند.... می شود تنها مرد.... کاش تنها بودم.... بی کس و بی همراه دروغین.... تنها اما.... آزاد اما....
...نیمه شب...
نیمه شب در دل دهلیز خموش ضربه پایی افکند طنین دل من چون دل گلهای بهار پر شدم از شبنم لرزان یقین گفتم این اوست که باز آمده جستم از جا و در ایینه گیج بر خود افکندم با شوق نگاه آه لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آیینه ز آه شاید او وهمی را می نگریست گیسویم در هم و لبهایم خشک شانه ام عریان در جامه خواب لیک در ظلمت دهلیز خموش رهگذر هر دم می کرد شتاب نفسم نا گه در سینه گرفت گویی از پنجره ها روح نسیم دید اندوه من تنها را ریخت بر گیسوی آشفته من عطر سوزان اقاقی ها را تند و بیتاب دویدم سوی در ضربه پاها در سینه من چون طنین نی در سینه دشت لیک در ظلمت دهلیز خموش ضربه پاها لغزید و گذشت
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388 12:57 توسط ناهید |
...شب... سکوت،سکوت،سکوت... احساس رها شدن می کرد،از پیله ای که دور خودش تنیده بود. تیک تاک ساعت و هر از گاهی صدای قطره های آب که چکه چکه می ریختند روی ظرفهایی که نشسته بودشان هنوز و صدای نفس های خودش. دلش می خواست صدا ها را خاموش کند ، تا فقط خودش بماند و سکوت ... بلند شد و شیر آب را بست اما منصرف شد از ساکت کردن ساعت تیک تاکش مثل همیشه که توی انشای بچه های دبستان می گوید، به او هم می گفت که لحظه ها با شتاب می گذرند. و صدای نفس هایش را که می خواست حبس کند... تیک تاک ساعت دلگرمش می کرد به گذشت همه چیز، نفس هم می آید و روزی برای همیشه می رود. احساس رضایت می کرد،بعد از مدتها با خودش تنها بود. شب... سکوت و... او.... حالا نشسته بود و از سر رضایت می اندیشید به اینکه چه بوده و چه می خواهد و چه باید باشد. آرامش می کرد هرچه بود از صدای سکوت و ساعت و نفس، روز که می شد،کابوسهایش تازه شروع می شد. تنهای تنها بود،در تنهایی مطلق،ظلمات بود با اینکه روز بود، نفسش می گرفت،می افتاد به گریه،فکر می کرد، عمیق فرو می رفت در نبودن خودش، جام زهری که هر روز بالا می گرفت برای خلاصی اش تا روزی که لب باز کند و در حلقومش بریزد و هر روز چندین بار لب باز می کرد و باز جام دور می شد و لبهایش را بر هم می گذاشت. نیرویی جام زهر به دستش می داد و چیزی آنرا از لبش دور می کرد .مانده بود در این برزخ"نمی دانم چه کنم با زندگی ام". قدم می زد هر روز چند ساعت و می چرخید دور تا دور اتاقها را. پریشان بود .درست مثل موهایش وقتی که میریختشان دور خودش و تابشان میداد. موسیقی اگر می شنید،دیوانه می شد تا آخرین حدش و فریاد می کشید. گاهی سبک می شد و به آسمان می رفت و گاهی آنقدر سنگین بود که به زمین می چسبید و هی فرو می رفت. روز که می شد،همه چیز گویا دشمنش می شد، از هوا و دیوار گرفته ،تا دست و پا و انگشتهایش. از خودش می ترسید و از آینه... روز به سینه اش سنگینی می کرد. حالا اما دراز کشیده بود سبکبار و آسوده، نقشهای قالی هم به رویش می خندیدند، پیچ و تابشان گره می خورد به دستهایش ... گلها می خزیدند تا در آغوشش بگیرند، دیوارها برایش بوسه می فرستادند و آسمان از پنجره زیر چشمی نگاه می کرد و با رضایت می خندید.. ذهنش پیوند خورده بود به گذشته ها و می رفت به آینده، با سرعت می رفت،خلأ وجودش را می خواست هر طور شده پر کند. خلأ وسط سینه اش بود .درست وسط سینه اش و کنار قلبش. دالان تنگ و تاریکی که تمام روز به درون کشیده بودش، پسش میداد به عقب به نوری که در شب دیده بود... رهایش کرد درست وسط نور و خلاص..... + نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 11:59 توسط ناهید |
|